میلاد

گفتیم چرا نیامدی آق ... ا؟

حق داری تعطیل‌تر از جمعه‌ها خود ماییم...

میلاد مادرت زهرا ، مبارک

 

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

ولادت با سعادت دخت نبی اکرم(ص) حضرت فاطمه زهرا(س) را به ساحت مقدس امام عصر(عج)روحی ارواحنا الفداه تبریک عرض می نماییم. به زمین تا که رسیدی همه جا زیبا شد هرچه گل بود شکفت و دل باران وا شد هر فرشته به تو یک نام بهشتی می داد آسمان دید که مجموعه ی آن “زهرا” شد گفت آهسته که خورشید بتابد همه جا این چنین نام تو اعلام به یک دنیا شد رسمشان بود عرب ها که به گُل پشت کنند رحمت آمدنت مژده ی”اعطینا” شد یک شب آویخته شد چادرت از عرش خدا عطر رویایی آن قسمت مریم ها شد عشق هنگام نمازت به تماشا آمد “وندرین دایره، سرگشته ی پابرجا” شد روز میلاد شما بود و دلم خواست، غزل عرض تبریک قشنگی بشود، آیا شد؟ سلام دوست عزیز صبح میلاد نور بر شما و خانواده محترم فرخنده و سبز انشاالله در سایه رحمت خالق جان زیبا و ارزشمند زندگی کنیم التماس دعا

شعیب

سلام اگر خدا آرزويي در دلت انداخت بدان كه توان رسيدن به آن را در تو ديده است

پــــــویا

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود! مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن… مادر یعنی مادر..

شعیب

سلام الهی روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم . اکنون خود را می جویم ترا یافتم.

سمیه

هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم : ، نخستوقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد. دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد. سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد. چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد. پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست. ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود. هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت. جبران خليل جبران سلام دوست عزیز صبح زیبای بهاری سبز و نیک روز پربرکت و شادی داشته باشید

شعیب

سلام تفنگ های پر برای شلیک ب مغزهای پرساخته شده اند!ومغزهای خالی برای پرکردن این تفنگ ها!ازکسی ک کتابخانه دارد وکتابهای زیادی میخواند نبایدهراسید،ازکسی بایدترسید ک تنهایک کتاب دارد وآن رامقدس میپندارد ولی هرگزآن را نخوانده است!

سنگاچینی

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم,گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!: گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0

مــه بی تاب

دلم دربند دلداري اسيراست به مجنوني ومحزوني شهيد است زچشم نرگس مستش خرابم.... دل زارم زعشقش زال وپيراست... سحرگاهان برايم عطرش آرد دل وجانم فداي آن عزيزاست... دمي با مجنون ديوانه بنشين كه شايد فردا بيايد ومن نباشم حلالم كن اگر بشكستم دل نازنينت بيا اكنون زمان وداع وانااليه راجعونست...

مــه بی تاب

بين من وتو گناه حائل شده است من مانده ام واين دلي كه قابل شده است باپاي دلم پياده مي آيم چون سرداب عنايت تو شامل شده است اين الحسن حسين هايم چه شده ؟ اين ندبه دوباره بي تو كامل شده است....