/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همسفر جاده دلتنگی

در تلاطم زمان بر دل سیاه خویش ، با مرکّب سفید می نویسمت ... السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)

همسفر جاده دلتنگی

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای دیری است آسمان مرا شب گرفته است خورشید من، برای چه تأخیر کرده‌ای؟

همسفر جاده دلتنگی

سرد است و یخ زده، دلهای غم زده؛ مولای من بیا، خورشیدِ صادقه. اللهم عجل لولیک الفرج

همسفر جاده دلتنگی

می نویسم که شب تار، سحر می گردد یک نفر مانده از این قوم، که برمی گردد ... یا صاحب الزمان ادرکنی

نفیسه

یک روز می افتد ؛ آن اتفاق خوب را می گویم ... من به افتادنی که برخاستن اوست ایمان دارم ؛ هر لحظه ، هر روز ، هر جمعه ... السلام علیک یا صاحب الزمان

محمدرضا

راز زندگی آرام این است : امروز در کنار خدا گام بردار و فردا را به او بسپار ! تنها چیزی که از فردا میدانم این است که خدا قبل از خورشید بیدار است از او میخواهم که قبل از همه در کنار تو باشد و راه را برایت هموار کند !

مــه بی تاب

یادت بـاشد وقتی وقـتش برسـد چشم در چشـم مـوعود فقط آنـهـایی سـر بلندند که در کوفه انتظار مـسلم ابـن عـقـیل را فـهمیده باشند ...

مــه بی تاب

30 هزار دینار طلا، رقمی بود که پسر مرجانه به هر یک از خواص کوفه داد و دینشان را خرید! هر دینار چهار و نیم گرم، هر گرم طلا 90 هزار تومن. به پول امروز نزدیک به 13 میلیارد تومن! اگر ما به چنین پیشنهادی روبرو می‌شدیم چه می‌کردیم و خواهیم کرد؟! "اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا " [گل][گل][گل][گل]

مــه بی تاب

گفتیم چرا نیامدی آق ... ا؟ حق داری تعطیل‌تر از جمعه‌ها خود ماییم...